نیلوفریست

من، حرف که میزنم

Posted in Uncategorized by Nemo on سپتامبر 8, 2014

– با علی حرف میزدیم. رسیده بود به به وبلاگ و وبلاگ خوانی. فهمیدم اینجا را میخوانده. آن هم وقتی تقریبا کسی دیگر دنبال نمیکرد. گفتم چطور؟؟ گفت: » خب یه بار گفته بودی بخون دیگه. منم میخونم. هزار بار که با آدم نمیگن!» شاخهایم همانجا زدند بیرون. از این ماجرا شاید یک سالی میگذرد. ولی هنوز اگر آماری باشد فکر میکنم علی آمده. چک کرده و رفته.

– فیسبوک را بستم. خیلی چیزها پیش آمد و خیلی فکرها کردم تا به این نتیجه رسیدم فعلا ببندمش. تخته! دیشب برای چند دقیقه بیصدا رفتم فضولی. دلم تنگ شده بود برا آنها که مجازی دنبالشان میکردمو مجازا پیگیر احوالاتشان بودم.یکیشان که هیچ وقت نفهمیدم نسبتمان با هم چیست نوشته بود » حالا متن همه استاتوسها و حرفها شده سلفیها و غذا و من اینجا بودم و تو نبودی.» بعد حرفش به این بود که بیایید از فیلمهایی که دیده ایم، کتابهایی که خوانده ایم و … بگوییم. راست میگفت. من خودم یکی از آنها بودم. بی عکس البته.دوباره فیسبوک را بستم. 

– جمعه راننده تاکسی را دیدم. برای اولین بار. فکر میکنم فیلم و کتاب قسمتند. موقعش که برسد خودشان صدایت میکنند. راننده تاکسی را سه چهار سالی بود که داشتم. جمعه وقتش رسیده بود. تروایس این شخصیت دیوانه دوست داشتنی دلم را برد. آخرهای فیلم بود اما. آنجا که سه بار خودش را میکشد آن حالش، آن لبخندش، آ بیخیالی و به ته خط رسیدنش مرا کشت. مرا کشت! مرا کشت…

-من دوست دارم با آدمهای آشنا حرف بزنم. آنهایی که هم را میشناسیم. فکر میکنم غریبه ها اهمیت نمیدهند. اینجا را آشناهای زیادی نمیخوانند. شاید علی. شاید شاداب که سالهاست هیچ جای مشترکی را نبوده ایم. شاید کسی که اسمش را نمیاورم چون من میشناسمش ولی او حتی فکرش را نمیکند. 

-صبحانه خوب است. روزهای تعطیلتان برای صبحانه هزینه کنید. این حس مهم بودنی که میدهد روز یا حتی هفته آدم را میسازد.

-میگوید بیحسی! میگوید مثل مردها رفتار میکنی! میگوید بین فاحشه و خانم باشخصیت درونت تعادلی نیست! میگوید فکر میکنی تنهایی! میگوید اتچ نمیشوی! میگوید باید درمان بشوی.

نمی‌دانست آخر شب بود یا اول صبح

Posted in Uncategorized by Nemo on نوامبر 15, 2013

مرا مانند زنی ببین که آخر شب آخر هفته‌ای در نوامبر کفش‌های پاشنه کوتاهش را در دستش گرفته تلو تلو خوران و سیگار به لب با ته مانده ماتیکش دارد خیابان‌ها را به سمت خانه‌ای که احتمالا بر یک خیابان اصلی است و ۴ یا ۵ تا پله دارد تا به در ورودی‌اش برسد گز می‌کند. زنی که کلید خانه را به زور و بی حوصله از داخل کیفش بیرون می‌کشد و زمانی که وارد خانه می‌شود همه وسایلش را روی اولین مبل پرت می‌کند و به سمت اتاق خوابی می‌رود که در آن یک تخت دو نفره نامرتب قرار دارد.
من همان زنیم که در همچه شبی با پیراهن سیاه کج شده روی تنم و کفش‌هایی که هنوز در دستانم هست ولو می‌شوم روی تخت.من همانیم که در رویای سر فرصت انجام دادن همه چیز ٬همه چیزم را می‌بازم.

حرف‌های عبث

خیلی وقت است که دیگر اینجا نمی‌نویسم٬ یا بهتر بگویم اینجا و هیچ جای دیگری حتی روی گوشی ٬ دفتر خاطرات ٬ برگه‌های باطله و کلن هرجای دیگری.نمی‌نویسم.نمی‌خواهم بنویسم. حتی دیگر برایم جذابیتی هم ندارد بیایم ببینم چه کسانی آمده‌اند اینجا را دیده‌اند و کدام‌هارا خوانده‌اند. حدس زدن خواننده‌های خیالی که گاهی می‌آیند و گاهی نه هم برایم جذابیتش را از دست داده است.

ببخشید اما دیگر کمتر هم وبلاگ‌ها را دنبال می‌کنم. بعضی وقت‌ها آنهایی که در فیسبوک فالویشان کرده‌ام متنی داشته باشند همانجا می‌خوانم و می‌گذرم. اینکه به فیدلیم سر بزنم و از روی دلتنگی حتی متن‌های قدیمی وبلاگ‌ها را هم بخوانم نه!دیگر جواب نیست

این روزها از نوشته‌های محکم و قاطعیت‌دار می‌ترسم. از آنانی که از تجربیات روزانه‌شان می‌گویند و راننده تاکسی‌ها و مسافرها را تعریف می‌کنند.آز آنهایی که رنگ لباس زنان باردار برایشان مهم است یا آنانی که استقلال زنان برایشان موضوعی آنقدر با اهمیت که بنویسند در موردش.من از نوشته‌های وبلاگ نویسان محبوبم و حتی غیر محبوبم می‌ترسم

اما حرفم تنها اینجا نیست.من از حرف‌ها هم می‌ترسم. از آنهایی که می‌آیند می‌گویند دوست خوبت هستند یا آنهایی که می‌خواهند برای همیشه تو را از نظر احساسی و منطقی و … ساپورت کنند تا آنانی که یکباره برایشان مهم می‌شوی . من از حرفهای نزدیک‌ترینانم هم می‌ترسم. حتی آنانی که مجبورم صدایشان را بشنوم! مجبورم به حرفهاشان گوش بدهم.در آن صورت دو دست فرضی‌ام را محکم روی گوش‌هایم فشار می‌دهم و آهنگ مورد نظرم را با بلندترین صدای ممکن در ذهنم تکرار و تکرار می‌کنم.

اینها را نگفتم که بگویم آدمها بدند.یا من از حرف زدنشان خوشم نمی‌آید یا خسته‌ام یا کلافه‌ام یا …
خواستم بگویم من ترسیده‌ام.من ترسیده‌ام از بس که از دست داده‌ام. از بس که حرف‌ها متضاد رفتار آدمها هستند.از بس که قول آن چیزی نیست که وقتی شرایط عوض شد پایش بایستیم.

این روزها اگر کسی سراغم را بگیرد اگر کسی بخواهد برایم از خوبی‌های زندگی و من و دنیا بگوید ٬ اگر کسی بخواهد با من درد و دل کند و بگوید من دوست صمیمی‌اش هستم دست پایم می‌لرزد. گاهی وقتی طرف مقابلم متوجه نمی‌شود که با نگاهم تمنا می‌کنم بس کند در دلم فریاد می‌زد بسه لعنتی بذار بتونیم دوست باشیم. این رابطه رو حالا هرچی که هست هر جوری که هست الان تمومش نکن.با این حرفای قشنگت گند نزن به این همه صمیمیت٬نزدیکی٬خوبی٬راحتی

این روزها اگر کسی با لبخند و صدای مطمئن بهم بگوید نگران نباش درستش می‌کنم می‌دانم باید به سرعت از آن محل فرار کنم٬اگر کسی بگوید از وقت گذراندن با تو لذت می‌برم دچار پانیک اتک می‌شوم٬اگر بخواهد دوست داشتنش را نشانم بدهد من غیب می‌شوم و اگر بگوید تو صمیمی/صمیمی‌ترین هستی من قابلیت سکته کردن را دارم.

من دلبستگی‌هایم را از دست داده‌ام.خب٬ خیلی هم پشیمان نیستم. حرفی اگر باشد با کسی زبانم را می‌برم و در عوض می‌گذارم کسی با صدایی بهتر و موسیقی جذابتر از صدای من بهجای من حرف بزند.کم پیش می‌آید اما خب چنین موقعیت‌هایی هم هست!

دوستی داشتم که موقعی به من گفت وقتی می‌گویی اثرش می‌رود. حالا به جادوی حرف‌هایی که زده نشدند جز با زبان عمل ایمان آوردم!

فقط اینجا را داشتم که بگویم از طرف خودم که کلمات برایم بی اهمیت‌ترین ابزار ابراز هستند!فقط خودم را داشتم

بنفش

Posted in Uncategorized by Nemo on ژوئیه 9, 2013

از خانه آنها تا خانه خودشان سه نخ سیگار فاصله بود. سه نخ سیگاری که در فواصلی کوتاه و عمیق دود می‌شدند و به هوا می رفتند.سه نخ سیگاری که در متن هر کدام فکرها و بغض‌ها و لبخندها و سکوت‌ها بود.
از آن لحظه‌ای که در ماشین می‌نشست و استارت می‌زد و ضبط را روشن می‌کرد فکرها و داستان‌ها و خاطرات شروع می‌شدند تا زمانی که نخ سوم را هم روانه‌ی کف خیابان ها کند. و این داستان برگشتن‌ها بود.
اینبار اما همه چیز فرق می‌کرد.اینبار برنمی‌گشت. می‌رفت. آمدنی نبود که بازگشتی داشته باشد. اینبار داشت راه بازگشت را، می‌رفت.راهی را که در گذشته بارها طور دیگری رفته بودش.
سیگار اول را همانجا روشن کرد. دم در خانه. در که موزون با رنگ ساختمان بنفش رنگ شده بود و او همیشه در دلش تحسین می کرد کسی را که میان آن همه رنگ بنفش را برای آن در برگزیده. هنوز راه نیفتاده بود . دلش به کندن و کنده شدن رضایت نمی داد آما این همان تقدیر بود. مرد آن طرف در بنفش رنگ مشغول زندگی خودش بود و او تکیه به دری داده بود که خودش به روی خودش بسته بود.
پیرزن همسایه اینبار خودش جعبه‌ی شرینی به دست آمد جلو و پرسید : «پشت در موندی دخترم؟‌«. نه‌ی کوتاهی گفت و راهش را کشید و رفت.
سیگار دوم را وقتی که خواننده داشت فریاد می کشید روشن کرد. اتوبان مدرس. جنوب به شمال. آسفالت نم خورده‌ي باران چند ساعت قبل بود. زمانی که داشت دنده را عوض می کرد از اتومات نبودن ماشین کاملا راضی بود. همه چیز به سرعت از کنارش محو می‌شد و او یکه تاز خیابان‌ها بود در آن ساعت از شب.
با چراغ چشمک زن پارکینگ به خودش آمد.زودتر رسیده بود. سرعت کار خودش را کرده بود.
سیگار سوم را پشت میزش روشن کرد. در فاصله‌ي بین باز شدن صفحه‌ي سفید روبه‌رویش. خیره مانده بود به صفحه‌ی سفید. خانه در تاریکی و سکوت مطلق بود. سیگار آخرین پک را زد و دستانش شروع به نوشتن کردند.
حرف‌های نگفته اش را نوشت. برای کسی که جایش گذاشته بود.

Touching , laughing , ha ha

Posted in دیوانگی ها by Nemo on ژوئن 2, 2013

دوباره موهایم را قرمز کردم.مثل چند ماه گذشته.مثل خودم که همیشه قرمزی را دوست می داشتم.با موهای قرمز نشسته ام وسط حال. لپ تاپ روی پاهایم و پاهایم روی میز است. ساعت ها از نیمه شب گذشته.خاب در چشمم نیست.هیچ چیز در چشمم نیست. تنها لرزشی در تنم حس می کنم.لرزشی که به چند ثانیه هم نمی رسد اما مرا به اوج می رساند.سکون… و دوباره ….
تنها صداست. صدا است که این موقع آرامم میکند. در مرکز خانه ای که آرامشش غنیمت است.نشسته ام اینجا و می گذارم تو در سرم بپیچی. محوت می شم. چشمان همیشه بازم را در حضورت می بندم. رعشه می اندازی به تنم. می نشینم و می گذارم من را از من جدا کنی و به هر کجا که می خاهی ببری.می گذارم در درونم فریاد بزنی. می گذارم نابودم کنی.
خنده ام می گیرد. بلند بلند قهقهه می زنم. در مرکز خانه ای که برای سکوتش باید نیمه شب ها را با چشمان باز گذراند. می خندم.به تباه شدنم. به اینکه چگونه مرا اینچنین درگیر خودت کرده ای که از تو رها نمی توانم بشوم.میدانم تمامم را در اختیار گرفته ای و راه فراری ندارم. راستش اسیر تو بودن را دوست دارم. با لذت شکنجه شدن در حضورت را دوست دارم. دوست دارم ببینی مرا چه عاشقانه نگاهت می کنم و خودم را به تو می سپارم.خراش بده مرا. راهت را به درونم باز کن . پل های پشت سر را خراب کن. بگذار فقز به جلو برویم.
این شب را از من نگیر. بپیچ دور تنم.محصورترم کن. بگذار در تو بلرزم…

پ.ن: یادم بماند این شب ها را. این خوشبختی های بزرگ را. این احساسات انکار ناشدنی را.
گاهی برمی گردانم به همانجا که شروع شد. یا همانجایی که اوج گرفت. یا جایی که شروع به فریاد زدن می کند. تکراری نمی شود.
خودش را به زور وارد من می کند. مغزم ، تنم ، روحم و حالا فکر می کنم جای خون تنها صداست که در رگهایم جریان دارد

نفسم را حبس می کنم. همانطور که می خاهم تو در درونم بمانی. می روم کنار پنجره. به عشق بازی زامبی ها نگاه می کنم و سیگارم را آتش می کنم. تو هنوز درون منی !

Music Box Lullaby

Posted in WE ARE FUCKED UP GENERATION, بی حوصلگی ها by Nemo on مه 19, 2013

544523_438661356204001_216961877_nچیزی که هست :

یک دختر بچه ی تنها.لباس باله پوشیده،توی یک سالن تمرین بزرگ و کم نور تنها ایستاده.کنار میله هایی که پشتشان آینه های بزرگ دیواری هست برای رقصنده ها. تنهای تنها باله تمرین می کند. غمگین و تنهاست.فقط یه عروسک کوچیک اونجا هست که بعضی وقتها بغلش می کند و باهاش حرف می زند.دختر بچه پنج یا شش ساله است.موهای بور و فر دارد و برعکس بالرین ها آنها را جمع نکرده بالای سرش.با آهنگی تنها تنها می رقصد.

چیزی که می تونه باشه:

زن/دختر بالغی هست.با موهای تیره و صورت آرایش شده.توی مراسمی مثل پایان مراسم رقص.دختر/زن همانی بوده که امشب روی صحنه اجرا داشته و اتفاقن با همان آهنگ هم رقصیده.حالا بعد از مراسم بین آدمها گیلاس شامپاینش را بالا گرفته و لبخند می زند.توی صورتش غم محوی هست.انگار بعد از سالیان درازی از خودش کمی راضی شده باشد.جمعیت دورش حلقه زده اند و از اجرایش تعریف و تمجید می کنند.رویش را بر می گرداند و دختر کوچک صحنه ی بالا را می بیند که از دور بهش لبخند می زند.دختر جوان هم البته پاسخ لبخندش را می دهد.حالا راضی تر است،خوشحال تر است.

پی نوشت: کلمه ها گویا نیستند.نه گویای خاب هایی که می بینم و نه اتفاقاتی که رخ می دهند و نه حس هایم.

حرف هام رو نمی تونم بزنم.چیزی که در درونم اتفاق می افته با چیزی که به زبون می آرم اوونقدر متفاونتد که با حرف زدن تنها حس خیانت به احساساتم بهم دست میده.

فایده ی حرف زدن چیه وقتی پای هیچ انتقال حسی درمیون نیست؟!وقتی با حرف زدن فقط بیشتر از قبل سنگین می شم؟وقتی کلمه ها نمی تونند رسالت خودشون رو انجام بدن چرا باید بیشتر شرمنده شون بکنیم؟وقتی دلم می خاد تورو وارد خودم بکنم ، دستت رو بگیرم و از روزنه ای تو رو وارد این مغز تاریک و وحشی بکنم و نمی شه،چرا باید بیشتر از این خودم رو نا امید بکنم؟!

راهی نیست انگار،روزنه ای رو به روشنایی وجود نداره دوست عزیز.

من پوستم خشک است، برای تو نرم می شود فقط

Posted in بی حوصلگی ها by Nemo on مه 3, 2013

خسته ام . بدنم خسته است.درد دارد. درد تولد دارد. درد شادی و رقصیدن و مست کردن. به عبارتی همان هنگ اُوِرِ خودمان است.خسته ام اما.
در خانه تنها هستم. فکر می کنم کمی به کارهایم برسم بعد می روم از چای تازه دم برای خودم می ریزم و یک نخ سیگار دود می کنم و بهتر می شوم. شروع می کنم به تمیز کردن. جارو کشیدن. کارهایی که ازشان بدم می آید و به چای و سیگار بعدش فکر می کنم. و به فردا که از صبح باید بنشینم پای سازم.
تمام که می شود از خستگی روی مبل ول می شوم. چند دقیقه ی دیگر.سیگار و چای داغ تازه دم. همین لحظه زنگ در را می زنند. قرار نبود امشب بیایند،اما آمده اند. سعی می کنم لبخند بزنم و بگویم دلم برایشان تنگ شده بود._واقعن هم شده بود_ به سیگار و چایم فکر می کردم. به دودی که دود شد و رفت هوا…
خسته ام. تنم درد می کند از خوشگذرانی زیاد. سرم درد می کند از خوش گذرانی زیاد. هی اینطرف و آنطرف می روم که دردم را فراموش کنم.حرف می زنم راه می روم. خودم را سرگرم کارهایم می کنم و می گویم کاش سیگارم را کشیده بودم.
مادر خسته است. می گویم برو دوش بگیر حالت جا می آید. یکهو فکر می کنم دلم حمام می خواهد. آب داغ می خاهد. شامپوهای خوش بو می خواهد نوازش می خواهد.
این پا و آن پا می کنم و در آخر می روم حمام. زیر آب داغ داغ. بو که می گیرم احساس می کنم پوستم خشک می شود.همیشه همین است. زمستان و تابستان ندارد. بعد از حمام پوستم می سوزد.کشیده می شود.
می آیم بیرون. حوله ام را می پوشم و همانطور خیس و آب چکان و پا برهنه می روم برای خودم چای داغ تازه دم پررنگ می ریزم.
چراغ اتاق را روشن نمی کنم. می نشینم پشت لپ تاپ. پوستم تیر می کشد هنوز. به روی خودم نمی آورم. هاردم را وصل می کنم و موزیک ها را می گذارم. پوستم تیر می کشد . می سوزد.
با هر نتی که گیتار الکتریک می نوازد پوستم تَرَک بر می دارد. به هر سمتی می رود، ترک ادامه پیدا می کند. تکه تکه ی پوستم ترک برداشته و آهنگ را قطع نمی کنم. ادامه می دهم. می شوم کویری بی آّب. حسش می کنم. موسیقی را روی پوستم حس می کنم…

این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است

Posted in WE ARE FUCKED UP GENERATION, داستان های زندگی by Nemo on آوریل 29, 2013

ببین عزیزم

من دورغ گفتم.یعنی من دروغ گفته ام. و حالا فکر کن می خواهم اعتراف کنم.خودم هم می دانم برایت سخت است. می دانم به من اعتماد نداری. می دانم حرف اعتراف که می شود چهار ستون بدنت می لرزد. و می دانم احتمالن همه ی این تن لرزه ی تخمی را از من داری.من هم دارم.از خودم. بگذریم

 ببین من دروغ گفتم. اما دروغ گفتنم دلیل داشت.فکر کنم بعد از این هم دروغ بگویم بهت. این را هم البته یا می دانم یا پیش پیش قضاوت می کنم که تو هم می دانی.اصلن همین دروغ گفتن نبود مگر؟ یکی از صدها مشکلات تو با من؟

ببین من اگر دروغ می گویم برای این نیست که بخواهم خودم را راحت کنم.من از ناراحتی تو می ترسم. می ترسم ناراحت باشی.همیشه از ناراحتیت ترسیده ام. اما نیا و بگو که خب چرا کاری می کنی که ناراحتم کنی. آخر من هم اخلاقی دارم برای خودم.ذاتی دارم. قُدم مثلن.کسی هستم پیش خودم. کسی که مدام اشتباه می کند و درس می گیرد.کسی که امیدوار است دنیا به آن بدی ها هم نباشد. من برای خودم مثلن خط شکنی هستم به خیال خودم!ا

راستش اینبار دروغ گفتم از دو جهت. نه که نبودی اینبار کنار تو به خودم هم فکر کردم. خواستم دروغم باورم بشود.خواستم دروغم باور تو هم بشود. و خب ، اینکه کمتر از قبل ناراحتت کنم هم بود

می دانم، تو مرا دوست داشتی و من آنقدر اذیتت کردم که مرا دوست نداشتی دیگر.اما تو _نمی دانم می دانی یا نه _ هم بدان من سعی کردم.من خیلی سعی کردم که هر روز کمتر از قبل ناراحتت کنم. آخر راستش را بخواهی من تورا خیلی دوست داشتم.خیلی خیلی.خیلی بیشتر از آنکه خودم بخواهم باورم شود. بیش از آنکه دور و بری هایم دوست داشته باشند که من خوشبخت شوم.تو برای من ارزشت خیلی بالاتر از اینها بود.آنقدر بالا تر که خواستم از خودم کوتاه بیایم و برسم به تو.با همه ی تفاوت سلیقه مان که گاهی اصلن هم دلچسب نبود.با همه ی ترسی که داشتم. با همه ی اینکه ما همانطور هم _باز به خیال من _ باهم خوشبخت بودیم.یعنی من با تو خوشبخت بودم.اما خب دوست داشتم تور خوشبخت تر باشی.حرص داشتم.طمع داشتم. ه

خنده ی تو برای من از خنده ی خودم واجبتر بود.می دانم تو هم _دیگران هم _ «شاید» بگوی این ک س ش ع ر ها دیگر قدیمی شده.اما بود خب. اینجایش را دروغ نمی گویم._هرچند باور نکنی _!ا

اما من خواستم تو _که اینچنین دوست می داشتمت _ همه کسم باشی. همه ی همه کس. شاید هیچ کس جز تو نداند این یعنی چقدر.شاید خودت هم بعدها شک کرده بودی.اما خب می خواستم دیگر.دل است;برای  همین هم بود که آمدم همه چیز را همانطور تلخ ، همانطور زننده ، همانطور بی حیا بهت گفتم.هیچ وقت به هیچ کس به اندازه ی تو احساس دین نکرده بودم.هیچ وقت _و واقعن هیچ وقت _ نخواسته بودم کسی جز تو آنقدر نزدیک به من باشد

ببین من از ضعف هایم نمی ترسم.می گویمشان. من به راحتی آب خوردن نقطه ضعف می دهم دست آدمها. تو دیده ای. این نبود چیزی که تورا جدا می کرد. گفتن حس هایم به تو بود که می خواست تو را فقط مال من بکند.همان امواجی که بود را می گویم.

من می خواستم با تو شروع کنم از نو.کردم هم.اما مهمش اینجاس که می خواستم با تو هم تمام کنم.که خب …ه

بگذریم!ا

من دروغ گفتم اگر گفتم آرامم. به دروغ خندیدم. به دروغ گفتم حالم خوب است. خب ، من حالم خوب نیست. اصلن خسته شدم از اینکه همه گفتند آفرین چقدر خوب هندل کردی. من اصلن خوب هندل نکردم. من فقط به تو و همه ی آنها دروغ گفتم

آن روزی که پشتم را کرده بودم بهت و داشتم با صدای بلند می خندیدم می خواستم بدانی من حالم خوب است. می خواستم از آن عذاب وجدان های تخمی ات نگیری. می خواستم هندل کنم. تو را و خودم را

من می خواستم خیلی کارها بکنم. می خواستم خیلی چیزها بشود. می خواستم خیلی چیزها بشوم. بشوی. بشویم

 من تمام زورم را زدم که اشک نریزم. که دلت برایم نسوزد. که بغلم نکنی،بغلت را نخواهم.من خواستم وقتی داشتم راهروی بیمارستان را می دویدم تو خوب باشی. خواستم وقتی برای آخرین بار بغلت می کنم تو آرام شوی. می خواستم کمی هم شده مرا ببخشی. که بدی ها در خاطرت نماند.که با هم تکیلا بخوریم و آهنگ گوش کنیم و برویم

من خواستم تو باشی. خواستم برایت باشم.

اما خب نمی شود لابد. نمی خواهد بشود لابد

کناره هایمان سابید بهم. گفتم صاف می شویم. گرد می شویم.یکدست می شویم. سوهان زدم خودم را .سابیدم تیزیهایم را.روشنفکری هایم را. بی تفاوتی هایم را. مرد بودنهایم را.زن بودم کنارت.زن شدم کنارت.دلم را بردی.دلبری کردم برایت.عاشقم شدی ، یاد گرفتم. عاشق شدم.وابسته ات شدم. معنای دلبستگی را یاد گرفتم.دل بستم.با تو خودم را کشف کردم.خودم را در تو کشف کردم. همه چیز را گفتم.گفتم شاید خالی شوم از آن چیزی که گذشته بود.می خواستم تازه شوم. نمی خواستم تورا پر کنم. نمی خواستم دست خورده ات کنم. که بدبینت کنم. کردم اما

تند رفتیم. می دانستیم. هیجانمان آنقدر بود که تندتر رفتیم. آهسته اما لذت بردیم. پیوسته هم

اولین قدهایمان را دویدیم.دویدیم و دست هم را گرفتیم. خندیدیم.خجلتمان کم کم ریخت. دست هایمان قفل هم شد.من آنشب پرواز کردم خیابان های جردن را. من …ه

گفتنی نیست عزیز من.گفتنی نیست اینکه هنوز هم برایم پسرم هستی. که هرچقدر هم دور اما می دانم روزی بهترین دوستی را داشتم کنارم که با او به آسمان ها رسیدم. که می خواستم به اوج برسانمش

من هیچ وقت آنقدر خوب که با تو بودم نبودم.تقریبن هیچ وقت آنقدر شاد هم. و آنقدر آرام هم

بلد نبودم.ترسیدم . یا هر چه که بود.ترسیدم از آن همه خوشبختی ِ با تو. ندیده بودم.همیشه قلدر بودم.با تو ظریف شدم و ترس شکستن برم داشت

از همه ی آنچه گذشت بین ما تنها برایم همین سعی کردن مانده. همین که بخواهم ناراحتت نکنم. همین که دروغ بگویم به تو.همین که درد بکشم.همین که اشک بریزم مثل یک زن. همین که یک بار فقط یکبار در همه ی این مدت سیگار دو لول روشن کنم و رهایش کنم از پنجر به بیرون

از تو برای من، من مانده. که سعی می کند.سعی می کند زندگی کند. سعی می کند دیگر اشتباه نکند.سعی می کند خودش باشد ، بشود ، همانطور که با تو شد.سعی می کند به جلو برود.که پیشرفت کند. که یک روزی شاید بهش افتخار کنی.ه

از تو برای من مانده یاد خوش.لبخند.حرص خوردن از دستت.دروغ گفتن برای ناراحت نکردنت.نگرانی برای اینکه توی خودت نریزی یک وقت. با تنهایی کنار آمدن.تصادف کردن  در مستی.آرزوهای خوب داشتن برایت

از آن همه خوشی برای من خوشی مانده عزیز دلم. دلم که تنگ می شود اشک می ریزم. اما اینبار نه مثل بچه های چهار ساله جلوی غریبه ها. تو که نباشی بزرگ می شوم. عاقل می شوم. برای تو اما همان بچه ی خنگی بودم که می خواست تو را برای همه ی دنیایش نگه دارد.برای همه ی باقی عمرش

برای من ساحل چهارده مانده و سایه هایی که رو به روی هم خوشبختند.نسیم مانده با لاک قرمز.رژلب خوشمزه.آل استار با نظر تو.

ببین من دروغ گفتم. اما تو خوشحال باش. تو خوشبخت باش. ه

ببین درد دارد. برایم درد دارد.دارم راستش را می گویم. اما اشکالی ندارد.شل می کنم شاید دردش کمتر شد

دعوام نکن. من دارم بزرگ می شوم. دارم خانوم می شوم.دارم عاقل می شوم.آدم می شوم.اما خب دوست داشتم تو هم باشی.تو هم که نیستی.مهم نیست.میگذرد

یک روزی تمام می شود.همه چیز یک روزی تمام می شود

و یک چیز دیگر. یک دروغ دیگر. آنشب سرم روی پایت داشتم داد می زدم و اشک می ریختم که کاش هیچ وقت توی زندگیم_ نبودی.صورت تو یادم هست.کامل. آن لحظه را پاک کن_نگو نمی شود ،این یکبار نگو_ه

مرسی که آمدی. که بودی. که خوشبخت بودیم. مرسی از تو و مرسی از خودم که کنار تو طعم خوشبختی را به من چشاندند

و ممنون که ماندی.همه ی بارهایی که نمی خواستی یا سختت بود. مرسی که مفهوم خیلی از کلمات را برایم روشن کردی

که بهم یاد دادی آدم روزهای سخت باشم.بشوم.بمانم

مرسی که ماندن را به من فهماندی و طعم زمخت رفتن را به قلبم چشاندی

باید بزرگ می شدم.باید …. بزرگ می شدیم

من،ترمز نمی کنم. تو! جلوتر نیا.

Posted in Uncategorized by Nemo on آوریل 12, 2013

از کی و کجا شروع شد دقیقا نمی دانم. راستش حواسم نبود. البته نه که بی توجه باشم نه! آنقدرریزبین شده بودم که تصویر بزرگ تر پازل کلا از دیدم پنهان مانده بود.برای همین هم نمی دانم دقیقا از کجا شروع شد. تنها زمانی که من آن میان ایستاده بودم به چشم برهم زدنی همه چیز ( و واقعا همه چیز! ) تغییر کرد. آنهم تغییری که به خواب هم نمی خواستم! ببینم.

قطعا دیر شده بود. می دانستم به این زودی سال های بازیگوشیم را نمی توانم جبران کنم با این حال تمام تلاشم را کردم. حتی آنقدری که در خودم نمی دیدم .و ادامه می دادم البته!

اما آن شب شبی بود که به خودم آمدم. مامور راهنمایی و رانندگی با تعجب فراوان داشت می گفت این خانم ترمز نزده و سرعت خیلی زیاد بوده و ماشین دیگر ماشین بشو نیست و خانم حالش خوب نیست و شانس آورده اند به عابر نزده اند و همین که سالمند …..

و همه ی اینها چشم من را باز کرد. به حقیقتی که شاید باز هم نمی دیدم.

من تند رفته بودم!  من ترمز نکرده بودم!  من حالم خوب نبود! و همین که هنوز ایستاده بودم …. و همین که انسانی را زیر نگرفته بودم ….

راست می گفت.

تمام سال با چهره ای مانند دو نقطه خط صاف هی پیش خودم گفته بودم نه سال خوبی نیست. که این اصلا بهار نیست . که ، که ، که …

آن شب دیدم آنچه بر من گذشته آنچنان هم آسان نبوده. آنچنان که هر کسی که جنازه و عکس ماشین را می دید اولین کارش نگاه به سر تا پایم بود که ببیند سالمم یا نه.حالا خودم توی خودم کند و کاو می کنم که ببنیم هنوز سالمم یا نه.

جالبیش اینجاست که من سالمم. درد ایر بگ توی صورتم و درد زندگی و اتفاقات گذشته در تمام تنم ولی از فردایش باید بروم بیمه . باید بدوم دنبال کارهایش.

باید بدوم دنبال زندگی.

می دوم دنبال زندگی…

ولی تو حواست باشد !

گاهی _کمتر البته _شاید ترمز نزنم. اما تو حواست باشد. لطفا ، حتما

از من گفتنها

از وقتی رفته ایم دایم فکر می کنم باید به خودم توضیح بدم. باید برای خودم روشن کنم. باید بروم روی سنگ قبرش دست بکشم. باید با جان و دل باور کنم.

فکر که می کنم می بینم اصلن نمی توانم تصمیم بگیرم. نمی دانم باید عصبانی باشم یا دلشکسته.مغرور باشم یا مهربان. هر احساس متضادی را در خودم پیدا می کنم و با این حال آرامم. این آرامش را در خودم سراغ نداشتم. این به دنبال شادی ها دویدن را هم.

در این روزها آنقدر اتفاقات تازه ای افتاده که گاهی فرصت نمی کنم خودم را با تمامشان وفق بدهم.با این حال آرامم. و همچنان این آرامش را در خودم سراغ نداشتم.

هنوز نمی دانم کداممان گذاشتیم رفتیم. او مانده بود به زور و صبرش تمام شد؟ من وابسته اش بودم و دوبار از ترس از دست دادنش رهایش کردم؟ صبرش را دیدم و صبر خودم تمام شد؟! جو مرا گرفت؟

هر روزی که می گذرد با قسمتی از خودم آشنا می شوم که نمی شناختمش. با صبر کردن هایم. خندیدن هایم. حرف زدن هایم. عصبانی نبودن هایم.

روز به روزی که می گذرد روز به روزی است که قوی تر و واقع بین تر می شوم.

دختر عاشق توی ذهنم جایش را به زنی بالغ داده مه گهگاهی عروسک هایش را در آغوش می گیرد.

پا هایم مصنوعی هستند. شب ها درشان می آورم و صبح ها وصلشان می کنم به خودم. با همه ناراحت بودنشان برای رسیدن به جریان زندگی گاهی باید تند قدم بردارم یا که بدوم.

این روزهایم را به جای کشف کردن آدمها به کشف کردن خودم می گذرانم. بعد از ظهرها با یک لیوان چای و یک نخ سیگار که به استقبال خودم می روم از خودم راضی می شوم . ارضا می شوم انگار. و بعد برایم مهم نیست کداممان رفتیم. همین که بودیم خوب بود. و حالا…

فردایم به طور هیجان انگیزی معلوم نیست